در پناه آشپزخانهی کوچک
-
تاریخ: 1397/3/26 ساعت: 4:06
میگویند حاج خانم فراموشی گرفته است. حاج آقا فوت شده و مهشید، 
در عمیق ترین لایه های روحم
-
تاریخ: 1397/3/26 ساعت: 4:06
شاید اگر رها شده بودم توی تنهاییم، الان کتاب های بیشتری خونده بودم. شاید الان ساکت تر بودم و کمتر قهقهه می زدم. شاید بیشتر فکر می کردم. نمی دونم اون مسیر من رو به کجا می رسوند؟ نمی دونم بودنش بهتر بود یا نبودنش؟ هنوز اون آدمِ شلوغ و اجتماعی نیستم. اصلا نیستم. اما آدم هایی رو توی زندگیم دارم که باهاش...
اندر پیچ و خمِ تغییر
-
تاریخ: 1397/1/28 ساعت: 6:18
+سال تحویل، روزهای عید و سیزده به در امسال سنتی و پر از مهمون و شلوغی گذشت. به سه تار نرسیدم، به فرانسه هم. بد؟ نه بد نبود! برای اولین بار از پارک رفتن لذت بردم و هزار بار از تهِ دل قهقهه زدم. +از مخفی شدن خسته ام. خیلی وقته که دیگه زیر چادر مامان پناه نمی گیرم. حالا که تلاش می کنم شناخته بشم، به عن...
در بال عقاب آمد آن تیر جگردوز
-
تاریخ: 1397/1/28 ساعت: 6:18
استوری ف.ا برای من بیشتر از یک دورهمی ساده بود. میزبان اون خونه رویا بود. رویا... خندم میگیره. چهره اش رو درست به یاد نمیارم. اما خاطرات زیادی توی ذهنم ازش دارم. اول ابتدایی و دختری که مائده به من معرفی می کنه. ردیف ششم سمت دیوار، رویا شعبون، شعبون؟! البته که فامیلی آشنایی بود! چطور می شد دست خط شکس...
میم میم کاف
-
تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 5:40
"دوست" دارم. قبل تر ها نداشتم. قبل تر ها تنها بودم. از تنهایی می ترسیدم. جهان برایم بیابان بود. یک بیابان خالی از سکنه. خالی از "دوست". چند وقتی است "دوست" دارم. چند وقتی است دلم گرم است به داشتنشان. چند وقتی است که جان می دهم برایشان.+ مثلا چند سال.+ گل هایِ سیرابِ بیابانِ من.Let's block ads! (Why?...
ممنونم گودزیلا جان!
-
تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 5:40
یک گودزیلا نامی در یک پیغام خصوصی برایم نوشته"چقدر شبیهش نیستی؟".از ساعت چهار و 57دقیقه دهم آذر ماه امسال تا امروز و تا ابد من غرقِ این جمله ام."چقدر شبیهش نیستم؟"+ پیغام تایید نشده ای که تا ابد تایید نشده می ماند. Let's block ads! (Why?)
مجنونِ ساکتِ نامرئیِ فامیل
-
تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 5:40
در حالی که وسط هال از شادیِ چشم نخوردن قِر می دادم به این نتیجه رسیدم که براشون اونقدر کوچیک و غیرِ خفنم که حتی نمیبینن من رو. خندم گرفت. از ته دل خندیدم به زن دایی هایی که دانشگاه رفتن براشون خرج اضافه است در حالی که خرج سر تا پای یکی از اون ها نزدیک به شهریه ی دو ترمِ دانشگاه منِ. برچسب ها : Let's...
زادروزت مبارک، ای پری شادخت شعر آدمیزادان
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 4:27
ای هفت سالگیای لحظههای شگفت عزیمتبعد از تو هرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفتبعد از تو پنجره که رابطهای بود سخت زنده و روشنمیان ما و پرندهمیان ما و نسیمشکستشکستشکستبعد از تو آن عروسک خاکیکه هیچ چیز نمیگفت، هیچ چیز بجز آب، آب، آبدر آب غرق شد.بعد از تو ما صدای زنجرهها را کشتیمو به صدای زنگ، که از...
چند روزی است که خوشبخت ترین دختر جهان شده ام
-
تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 20:27
عصر ها وقتی زخمه می زنم به سه تار، صدای خوشبختی در خانه می پیچد. وقتی مامان ساعت 10صبح صبحانه می خورد، خوشبختی با او سر یک سفره می نشیند. خوشبختی را این روزها می شود کنار خواهرم، درحال لاک زدن پیدا کرد. می شود صدای خنده هایش را به شوخی های برادرم شنید.می شود خوشبختی را لا به لای چروک های لپ های گل ا...
ساعت 8 صبح، یکشنبه 5 خرداد 96
-
تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 19:38
3 شب قبل از خواب ساعت رو روی 5 و نیم تنظیم کرده بودم. زنگ نخورده بود. ساعت 8بیدار شدم. زمین و زمان رو لعنت فرستادم و بعد از چند لحظه زدم زیر گریه. چند دقیقه اشک ریختم. جلوی هق هقم رو گرفتم تا کسی متوجه نشه. دستمال رو برداشتم و فین کردم. تموم شده بود. آروم شده بودم. برچسب ها :
مجنون یا متفکر!
-
تاریخ: 1396/6/5 ساعت: 2:30
وقتی که ذهنتون متفاوت از جامعه اطرافتون در حرکت باشه؛ یک روزی به جنون می رسید. و یا مجنون خطاب می شید. یک روزی ناهنجار به شمار میاید و کم کم طرد می شید.xa0آینده ی کار رو میبینید اما ذهنتون نمیتونه خاموش بشه. فکر می کنه، فکر می کنه و فکر می کنه... و شما لذت می برید، لذت می برید، لذت می برید. + هنوز ب...
بی خوابی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:18
ساعت 5و 38دقیقه ی صبحه. حال خوبی ندارم. در واقع حال عجیبی دارم. یک عالمه حرف جمع شده توی دلم اما نمیدونم از کجا باید شروع کنم؟! دیروز 8قسمت سریال دیدم. 8ساعت یک گوشه دراز کشیدم و زل زدم به گوشی 6و چند اینچیم. گوش هام درد می کنن. جای هدست رو هنوز روی لاله ی گوشم احساس می کنم...قرار نبود از دیروزم بگم...
از 18سال پیش تا به امروز
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:18
مذهبی؟ یک زمانی بودم. یک زمانی از اون دست مذهبی های خیلی خشک بودم. آهنگ قساوت قلب می آورد، روسریم 6دور دور سرم می چرخید و یک تار موی بیرون زده روانیم می کرد. نماز و روزه به جا بود هرگز قضا نمی شد. چند سالم بود؟ خنده داره اما 8_9سال شاید. توی همون سال ها کم کم تغییر کردم. مسیر عجیبی رو طی نکردم. فکر ...
از گودی زیر چشم تا چشم انداز آینده
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:18
ساعت 5 و 16 دقیقه ی صبحه. رتبه کنکورم چند روزیه که اومده. 3033. انتخاب رشته کردم. نمی دونم قراره چی بشه. تا الان بیدارم. چند وقتیه زیاد تا این موقع بیدار می مونم. باید برای زندگیم بجنگم و دارم راه و رسم جنگیدن یاد می گیرم. + امسال می تونه بهترین باشه می تونه بدترین.
ایستاده روی گذشته
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:18
بهم گفت آدم ها برای رسیدن به چیزی که داری بهش می رسی خیلی بیشتر تلاش می کنن. اول سکوت کردم اما بعدتر دیدم من آدم سکوت کردن نیستم. بهش گفتم من کم تلاش نکردم. یک سال تمام اگر جون کندن های مدرسه نبود، 7صبح باید اداره می بودم. تابستون رو تجربه نکردم، سیر نخوابیدم، بدون هیچ پولی اداره رفتم، به اندازه همه...
آب قند شده این دل لعنتی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:18
[unable to retrieve full-text content]می گفت داییتون همیشه میگه عشقشه و خواهرزاده هاش. خیلی دوستتون داره انگار، همیشه میگه. و ما کیلو کیلو قند توی دلمون آب می شد.xa0
خط خطی های 100کیلویی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:18
از بعد از امضای فرم های کارت بانکیم، اولین بار بود احساس بزرگ بودن می کردم. امضای من پای چند تا برگه ی مقوایی داشت می شد سند برای یه شرکت معتبر! خنده دار بود. خیلی خنده دار بود. همین دست ها که چند وقت پیش فقط بلد بودن رو کتاب های خواهر و برادر خط خطی کنن، دیروز امضا می زدن سمت چپ اون کاغذ مقوایی های...
نهال عشقی که درخت می شود
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:18
ذهن من همیشه پر از رویای دانشگاه تهران بود. رویای اون ساختمونی که بعد از هر بار انقلاب رفتن چند دقیقه ای بهش خیره می شدم. می شه گفت عاشق دانشگاه تهران شدم؛ عشق در یک نگاه. اما 9اولویت انتخاب رشته ی من رو دانشگاه علامه پر کرد. این جمله رو با حسرت نمی نویسم چون برای این 9شماره شبانه روز فکر کردم و تحق...
چشمی که دیگر اشک نمی ریزد
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:18
کم کم آدم های بی ارزش رو از زندگیتون حذف کنید. همون هایی که ذوقی برای دیدنتون ندارن. همون هایی که راحت بودنشونو به دیدنتون ترجیح می دن. از زندگیتون حذفشون کنید. بی ارزش هایی که باعث می شن احساس مزاحم بودن کنید. بدون اینکه بهشون بگید حذفشون کنید. بدون اینکه هشداری بدید و یا بدون اینکه براشون اشکی بری...
غرق شده در باتلاق
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:18
آدم ها همه حسادت می کنن. یا حداقل من از اون دسته آدم هام که از حس حسادت خالی نیستم. بزرگترین حسادت من به یکی از هم سن و سال هامه. آرزوی من توی دوران کودکی نقاش و نویسنده شدن بود. در واقع این چیزی بود که سوم ابتدایی ناخودآگاه در جواب ناظممون گفتم. بعد از اون این فکر رهام نکرد. دلیل حسادت الان جمله ی ...