زندگی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:18
داشت می گفت که هرگز اون کسایی رو نمی بخشه که با این فرهنگ ها ازمون یه عالمه لذت طبیعی زندگی رو گرفتن. بعد شروع کرد به اسم بردن... و من با تک تک چیز هایی که می گفت قلبم درد می گرفت. + زندگی من می تونست متفاوت تر باشه...
وقتی که دور بنگال دایره بسته بودیم.
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 23:07
چند تیکه سوسیس گذاشته بود جلوی گربه ی در خونه مادربزرگ و اون داشت ذره ذره می خورد. وایساده بودیم دورش و با لبخند نگاهش می کردیم. کنارم وایساد و دستشو انداخت دور شونه هام. لبخند زدم. دایی رو خیلی دوست دارم، خیلی زیاد. + باید بگم خاله و دایی هام رو دوست دارم و محبتی که از وجودشون به وجودم می رسه.
تپش قلب پنجم از زیر خروارها استرس و انرژی منفی
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 23:07
گاهی اوقات کنار مامان می شینم سریال های آبکی مورد علاقه اش رو در کنارش تماشا می کنم، تلاش می کنم یکی دو کلمه با بابا صحبت کنم و به شوخی های تکراری و بی مزه اش بخندم. کنار برادرم می شینم، یک گوش هندزفریم رو می زارم توی گوشش و آهنگ های جدیدی که دانلود کردم رو باهاش شریک می شم. ساعت های زیادی رو کنار خ
ساعت 8 و 17 دقیقه 3 تیر
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 23:07
از اتاق انداختنم بیرون تا کادوی تولدمو اماده کنن. نزدیکای افطاره و به من گفتن املت درست کنم! کیک چرب و سنگینه و افطار و شاممون باید سبک باشه!روی مبل دراز کشیدم و پچ پچ هاشونو از اتاق میشنوم. بابا داره قدم میزنه و من چشم هام رو بستم.تولد ۶سالگیم رو یادمه. مامان جلوم خیاطی می کرد و من که عاشق لباس ه
زیر ذره بین من: خانواده ی مامان
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 21:19
هر بار که دایی "ق" رو تنها، بدون زن و بچه و نوه هاش میبینم؛ ابعاد جدیدی از وجودش رو کشف میکنم و هربار بیشتر از قبل احساس می کنم دوستش دارم.امروز کشف های زیادی کردم و از بابتشون هیجان زده ام! مثلا رابطه اش با همسرش، همسری که چندان خوشایند فامیل نیست، می تونه خیلی بی نظیر و جذاب باشه! همسرش همکارش بود
سال 2014، افتتاحیه جام جهانی، برزیل
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 21:19
از بازی افتتاحیه شروع شد. وقتی که خواهر و برادرم جلوی تی وی خوابشون برد و من تنهایی بازی افتتاحیه رو دیدم. اولین فوتبالی که 90 دقیقه اش رو با عشق و هیجان دنبال کردم و از اونجا این فکر توی ذهنم جرقه زد: من فوتبال دوست دارم! برزیل 7-1 بازی رو باخت. کسی این باخت عظیم رو برای تیمی که من اون سال ازش حمای
رسیور بودن؟ دیگه نه!
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 21:19
عجیب به غر زدم های اطرافیانم حساس شدم. عجیب میخوام به خودم بقبولونم همه چیز عالیه و گوش هام رو در مقابل بدبختی ها بگیرم... + این حساسیت باعث شده زودتر از قبل از کوره در برم.+ بیشتر از این نمیتونم رسیور انرژی منفی بقیه باشم.
همه چی خوبه
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:37
+ باد پنکه میپیچه لای موهای بازم، چشمام رو می بندم و به فکر فرو میرم... "سختی کشیدن" از نوع جدیدی رو قراره تجربه کنم. + سکوت خونه، صدای پنکه و صدای تایپ برادرم... چقدر پر از آرامشه.+ خیال پردازی، خیال پردازی... چه چیزی از خیال پردازی عزیزتر؟
وقتی به درد لای جرز دیوار هم نمیخوری
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:37
میبینی حالش بده. بین این همه آدم به تو پناه آورده و داره برات از درداش میگه. نمیتونی با این چند کیلومتر فاصله بغلش کنی، نمیتونی بری ببینیش، نمیتونی کنارش بشینی و باهم زار بزنین.یه شهر دیگست.حتی اونقدر ازاد نیستی که ببریش کافه و ناراحتیاشو با یه فنجون چایی بشوری و ببری. حتی نمیدونی چی باید بهش بگی. چ...
هجوم فلش بک ها
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:37
یاد تابستون افتادم. حرفی که "ز" زد. هنوز روی قلبم سنگینی می کنه. یا حرف زن دایی "س" افتادم. یاد حرف "ه" وقتی اول راهنمایی بودم، یاد حرف خواهر دوست خواهرم توی اون روز برفی وقتی سوم ابتدایی بودم. یه عالمه حرف از ذهنم داره میگذره. یه عالمه بغض داره بر می گرده به گلوم. یه عالمه حس حقارت، به خاطر هیکلم، ...
سرزمین من
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:37
به قول خواهرم اهنگ از این احساسی تر برای خواننده و پوچ تر برای خودم نشنیده بودم...+ سرزمین نداشته ی من...+ "وطن"حسی که هرگز نمی تونم تجربش کنم. برچسب ها : | shika | پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۶ | ۱۱:۴۶ ب.ظ
لعنت بر خانه و اسکناس و درس و زهرمار
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:37
+ کاش می تونستم چشم رو هم بزارم و مستقل شده باشم. خرج زندگیم رو خودم بدم، خرج تحصیلم رو، خونه ی خودم رو داشته باشم و بدبختیام مال خودم باشه. مایه بدبدبختی و احساس بد کسی دیگ نباشم. + دلم خیلی گرفت. خیلی زیاد.+ مثلا اگر این بچه ی سوم که مامان خجالت می کشید بگه اون رو بارداره هرگز نبود. خیلی جاهای زند...
دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:37
گلوم این روزها بغض داره و ذهنم این روزها کابوس می سازه برای خودش. دلتنگم... اما عجیب احساس غریبی می کنم. عجیب دلم گرفته و عجیب حس رونده شدن می کنم. عجیب از خودم متنفرم و عجیب عاشق رسیدن به رویاهام. وجودم دچار یه پارادوکس عجیب شده. وقتی به پیام هام نگاه می کنم و میبینم هیچ کس باهام صحبت نکرده... عجیب...
چرخه ی تکرار: مردهای بنز سوار و دختر های در انتظار
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:37
زن ها حق هاشونو به سادگی می بازن و ساده تر حق های طبیعیشون رو از همدیگه میگیرن. مرد ها زن هارو میگیرن(!)، مرد ها به طور طبیعی حق طلاق و تحصیل و کار دارن و زن ها برای داشتنش باید بجنگن. و همین زن ها به زن هایی که این حق هارو می خوان، تهمت می زنن. چه مادرها و خواهر هایی که عروس هاشون رو بی چشم و رو دو
خداحافظ فرانچسکو توتی
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:37
فوتبال بین حرفه ای؟ هرگز نبودم. اما به یاد میارم روزهایی که فوتبال ایتالیا شکوه گذشته رو داشت. به یاد میارم مالدینی رو، روزهایی که از بر بودم اسم کامل کاکا رو! و یادم میاد کل کل های خواهر میلانی و برادر یوونتوسیم رو. دفتر برادرم رو یادمه که پر از عکس های ندود بود.جعبه ی آبی نفتیش رو هنوز داره. هنوز
مادر
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 18:50
خواب دیدم مادر شده ام. کودکم را بغل کرده بودم و می جنگیدم برای داشتنش. و می جنگیدم برای اثبات مشروع بودنش! مادرشده بودم. تمام وجودم شیرین شده بود؛ مادرشده بودم...از خواب پریدم. کسی در آغوشم نبود. + من مادر نمیشم...؟! پذیرفتمش.+8شهریور
حال و هوای آبرنگ و مولانا!
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 18:50
چطور این حس را توصیف کنم؟ نامش چیست؟ تحسین یا عشق؟ نمیدانم. اما حالم را خوب می کند. عکس هایش قلبم را به تپش وا می دارد. میتوانم خودم را در قاب عکس هایش تصور کنم. در مسجد شاه یا کنار ساگرادا فامیلیا حتی. طرح هایش زیبا نیستند از آن دسته زیبایی هایی که دلم بخواهد قلم بردارم و شروع کنم به کشیدنشان. اما ...
غبار دلم را چه کسی می شورد؟
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 5:42
داشت به دایی می گفت خواهرم کلی تلاش کرد تا مزاحمش بشه. گفت همش بهش زنگ میزنه. صدای مکالمه مامان و دایی رو که شنیدم بغض کردم. اونی که گفت به دایی زنگ بزنیم من بودم...چرا اسمی از من برده نشد؟ خیلی تلاش کردم بغضمو قورت بدم. ولی خاطره ی پریشب هم اومده بود جلوی چشمم. شوهرخاله با خواهر و برادرم صحبت کرد ا...
یک قدم به جلو...
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 5:42
هربار که توی اون خیابون قدم میزدم دست هام جیب های بی پولم رو محکم فشار می داد. هربار ذهنم برای آیندش نقشه ها می کشید. برای روزی که بتونه راحت توی این خیابون قدم بزنه و خرید کنه. شنبه نه خیلی راحت، اما قدم زدم و خرید کردم. جیبم پر شد از وسیله های رنگارنگ و دستم اینبار نتونست اون جیب بزرگ رو محکم فشار...
عقد
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 5:42
برای اولین بار درست و حسابی ارایش کردم یه لباس درست و حسابی پوشیدم و برای اولین بار تنهایی به یک مهمونی رفتم. یه تجربه ی کاملا جدید. لباسم زیر کفش ج پاره شد. و هیچ معذرت خواهی نشنیدم. ک از اون کشور جهنمی برگشت. تا ساعت 10 و نیم شب بیرون بودم. بدون مامان...وقتی که به عروس نگاه می کردم، دل من هم مثل خ...