میتونم فقط میز و صندلی خودم رو رنگ کنم. بکنم این کار رو یا نکنم؟
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور
سریع تر از این بادی که درخت روبهروی پنجره رو به رقص درآورده؛ روزها میگذرن. خندههامون که به کوتاهی لحظات شادی این درختن میگذرن. اشکهامون که بعد از وزش باد میبارن میگذرن. لکههای بارون و صدای باد اما میمونه روی ذهنِ پنجره و گوشِ درخت. بارون مینوازه و باد میرقصه. روزها میگذرن... سریعتر از این باد. خیلی سریعتر.
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور
خورشید امشب در میان ابرها آرمیده است
فردا طوفان از راه میرسد،
سپس شامگاه و ظلمات شبانه
پس از آن سپیده دم و روشنایی مه آلود آن
و باز شبها و روزها،
دیگر زمانی نمانده که بگریزد
تمام این روزها میگذرند
از پی هم میگذرند
از سطح دریاها خواهند گذشت
از سطح کوهها
از نهرهای نقره فام
در جنگلهایی که میچرخند
به سان آوازی سردرگم
از مرگ آنان که دوستشان داریم
ویکتور هوگو
پ.ن: چون که هرقدر خام و ضعیف اما اولین ترجمه ی من از یک شعره.
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور
چند دقیقهی پیش تولد دایی رو تبریک گفتم. براش نوشتم: همیشه سایت بالای سر اژدر جون باشه. بعد از نوشتن این جمله خندم گرفت. کی باور میکرد روزی از راه برسه که دایی کوچیکه پدر بشه؟ اژدر اسمیه که ما به شوخی برای پسری که توی راه دارن گذاشتیم. پسردایی کوچولوی من...! که تا لمسش نکنم باورم نمیشه واقعا وجود داره. تا دایی رو نبینم که پسرش رو بغل کرده نمیتونم باور کنم که پدر شده. که مسئولیت پذیر شده و حالا یه خانوادهی کوچیک سه نفره داره. چطور ممکنه باور کنم دایی کوچیکه بزرگ شده؟!
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور
یک ماه دیگه احتمالا برای یک هفته دوباره باید برگردم. خنده داره که دارم به این فکر میکنم که چطور تیپهای قشنگ بزنم...؟! چطور جبرانِ اون دو ماه مزخرف رو دربیارم؟ و دارم لحظه شماری میکنم که شاید، شاید، شاید بشه دوباره خاله رو دید... با خاله بازار رفت، با خاله متنبی رو گشت و کنار خاله لاک زد...
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور
دیگه برامون اون "استاد ترسناک" ترم اول نیست. در واقع دیگه اصلا استاد نیست. نه که ازش چیزی یاد نگیریم؛ نه! که حتی بیشتر از خودمون برامون دل میسوزونه و به جای بقیهی اساتید هم باهامون کار میکنه. فقط... دیگه جذبهی یک استاد رو نداره. اختلاف سنیهامون کمه. استاد، از کوچک ترین دانشجوی کلاس فقط 14سال بزرگ تره. و حالا دیگه بعد از دو سال برامون مثل یک دوست میمونه، یک برادرِ بزرگ تر. نمیشه انکار کرد که نقشش توی زندگیهامون پررنگ شده و زود به زود دلمون براش تنگ میشه.
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور
"ازم پرسید شوهرت ازت نخواست برگردی... اون لحظه دلم گرفت. با خودم فکر کردم هرکسی جای من بود، الان خونه و طلا داشت. من اما هیچ چیز ندارم. دلم برای اون همه سال از عمرم، که برای اون آدم تباه کردم سوخت."
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور
روی هر کدوم از ما نوع متفاوتی از فشار عصبی وجود داره اما چیزی که بین هممون مشترکه، سرچشمهی اون فشاره. سرچشمهای که ما توی حذف کردنش از زندگیمون همنظریم.
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور