برای این روزها که ادامه دادن سختتر شده! - تاریخ: 1402/2/7 ساعت: 18:54
طولانی شدن مسیر خستهام کرده. قطعا وسطهای مسیر رو از سر گذروندم و حالا تو اون نقطه کلیدی هستم که باید دووم بیارم و ادامه بدم. باید ادامه بدم. باید ادامه بدم. باید ادامه بدم... Adblock test (Why?)
- تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 15:00
[unable to retrieve full-text content]میتونم فقط میز و صندلی خودم رو رنگ کنم. بکنم این کار رو یا نکنم؟
اپرای باد و باران - تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 2:26
سریع تر از این بادی که درخت روبهروی پنجره رو به رقص درآورده؛ روزها میگذرن. خندههامون که به کوتاهی لحظات شادی این درختن میگذرن. اشکهامون که بعد از وزش باد میبارن میگذرن. لکههای بارون و صدای باد اما میمونه روی ذهنِ پنجره و گوشِ درخت. بارون مینوازه و باد میرقصه. روزها میگذرن... سریعتر از این باد. خیلی ...
برای 5سال آینده - تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 2:26
خورشید امشب در میان ابرها آرمیده استفردا طوفان از راه میرسد،سپس شامگاه و ظلمات شبانهپس از آن سپیده دم و روشنایی مه آلود آنو باز شبها و روزها،دیگر زمانی نمانده که بگریزدتمام این روزها میگذرنداز پی هم میگذرنداز سطح دریاها خواهند گذشتاز سطح کوههااز نهرهای نقره فامدر جنگلهایی که میچرخندبه سان آوازی سردر...
No control - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 13:56
امشب از اون شب هاست که کنترلم رو از دست می دم و بیشتر از اونچه که باید، حرف می زنم. از اون شب ها که زود آتیش می گیرم و هرچیزی رو می گم. فکر می کنم چند سالیه که کمتر از گذشته این اتفاق برام میفته. شاید
برای تو که همیشه کوچکترینی - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 13:56
چند دقیقهی پیش تولد دایی رو تبریک گفتم. براش نوشتم: همیشه سایت بالای سر اژدر جون باشه. بعد از نوشتن این جمله خندم گرفت. کی باور میکرد روزی از راه برسه که دایی کوچیکه پدر بشه؟ اژدر اسمیه که ما به شوخی برای پسری که توی راه دارن گذاشتیم. پسردایی کوچولوی من...! که تا لمسش نکنم باورم نمیشه واقعا وجود دار...
یلدا - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:07
_یادته پدرت همیشه تو این شب داستان شیرین و فرهاد رو تعریف می کرد؟این جمله رو مادربزرگ رو به مامان گفت. گوش های من از شنیدنش تیز شدن و قلبم از شوق بیشتر شنیدن از پدربزرگ تپید:_چی میگفت مامان؟ تعریف می
[داپیر] - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:17
افتاده بود روی مبل و به وحشتناک ترین شکل ممکن زجه میزد. این صدا من رو به یاد ختم پدربزرگ میانداخت. صورتش رو با شال مشکیش پوشونده بود و زیر لب به کوردی چیزهایی میگفت که متوجه نمیشدم. برای یک آن ترس
با دامن راهراه و لاک صورتی - تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 10:28
xa0یک ماه دیگه احتمالا برای یک هفته دوباره باید برگردم. خنده داره که دارم به این فکر میکنم که چطور تیپهای قشنگ بزنم...؟! چطور جبرانِ اون دو ماه مزخرف رو دربیارم؟ و دارم لحظه شماری میکنم که شاید، شاید، شاید بشه دوباره خاله رو دید... با خاله بازار رفت، با خاله متنبی رو گشت و کنار خاله لاک زد...xa0
Notre très chère professeur - تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 10:28
دیگه برامون اون "استاد ترسناک" ترم اول نیست. در واقع دیگه اصلا استاد نیست. نه که ازش چیزی یاد نگیریم؛ نه! که حتی بیشتر از خودمون برامون دل میسوزونه و به جای بقیهی اساتید هم باهامون کار میکنه. فقط... دیگه جذبهی یک استاد رو نداره. اختلاف سنیهامون کمه. استاد، از کوچک ترین دانشجوی کلاس فقط 14سال بزرگ تر...
فقط میشد آه کشید... - تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 10:28
"ازم پرسید شوهرت ازت نخواست برگردی... اون لحظه دلم گرفت. با خودم فکر کردم هرکسی جای من بود، الان خونه و طلا داشت. من اما هیچ چیز ندارم. دلم برای اون همه سال از عمرم، که برای اون آدم تباه کردم سوخت."
سرگیجههای نامرئی - تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:54
یک جمله میتونه من رو به شک بندازه:آیا جایی که ایستادم، جای درستیه؟این واقعا خواست و آرزوی منه؟یا من مثل یک خمیر میمونم که اطرافیانم بهش شکل دادن؟تلاش میکنم به عقب برگردم.از زندگی چی میخواستم؟"نقاش
"عمه"جان - تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:54
_ممنونم خاله. ببخشید... "عمه" منظورم بود.+عمه یا خاله مهم نیست. چیزی که از دهن تو دربیاد برای من عزیزه.xa0و من حس میکردم که این آدم تعارف نمیکنه. درواقع "عمه" کلمهای نیست که خیلی بهش عادت داشته باشم.
تهِ قوطی رانی - تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:54
+ میدونم که قراره بدون شناسنامه و گذرنامه برگردم. اما نمیتونم شادیم رو از صحبتهای برادرم مخفی کنم. از دیدی که نسبت به بابا داره. از نفرتی که بین همهی ما چهار نفر هست.+ فردا آخرین روز سرنوشت ساز ای
به عشقِ نبودنش - تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:54
برادرم برای آروم کردن عصبانیتش از خونه زد بیرون تا قدم بزنه. ما سه نفر موندیم. برای خالی کردن خودمون ناسزا گفتیم. لعنت کردیم. اما آروم نشدیم. مامان آروم نشد. بهش گفتم که گریه کنه. اشکهای خودم سرازیر شده بودن. مامان گریه کرد و ما بغلش کردیم.روی هر کدوم از ما نوع متفاوتی از فشار عصبی وجود داره اما چیز...
بوی صلح آورِ یک تکه نان گرم - تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:54
"پنج سالم که بود با دخترهای فامیل مدرسه میرفتم. ماه رمضون، به خانوادههامون میگفتیم روزهایم و حاضر نمیشدیم توی خونه غذا بخوریم. اما از کنار نونوایی که رد میشدیم، بوی نون مستمون میکرد. نفری یه نو
مادربزرگ - تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:54
دایی نون از دانمارک با مادربزرگ تماس گرفت. همزمان به واتساپ مامان زنگ زد و به کمکش تونستیم با مادربزرگ صحبت کنیم. هرچی از روز رفتن دایی نون بیشتر میگذره فامیل بیشتر کنار مادربزرگ موندن رو میپیچونن. مادربزرگ از تنها خوابیدن توی اون خونه دو طبقه میترسه. و من حالا، تا یکشنبه شب که قراره وارد خونه شم و ...
دلتنگترینم،دلتنگترین... - تاریخ: 1398/1/29 ساعت: 20:06
هرکسی میپرسه خوبی، میگم خوبم. ولی خوب نیستم. خستم. خیلی خستم. استرس دارم؛ خیلی زیاد. اینجارو هرقدر هم که به خودم تلقین کنم، دوست ندارم. دلم نمیخواد با آدمهاش بگردم. دلم نمیخواد اینجا بمونم.xa0دوست ن
HOME - تاریخ: 1398/1/29 ساعت: 20:06
از خستگی سفر 18ساعته نتونم راه برم، توی آغوش مادربزرگ و دایی پناه بگیرم و بی توجه به چشمهایی که به سختی باز میشن سریع دوش بگیرم و برم دانشگاه. اولین نفری باشم که وارد کلاس میشه. توی کلاس خالی بشینم و منتظر باشم تا بچهها دونه دونه وارد کلاس بشن و سلام کنن. آرزو و محدثه رو سخت بغل کنم و توی مسیر برگشت...
یه قوی تب دار - تاریخ: 1398/1/29 ساعت: 20:06
چند روزه که چیزی توی معدهم نمیمونه. سرم گیج می رفت از گرسنگی. رو کردم به خواهرم: آبجی یه سیب برام پوست میگیری؟قبل از خواهرم خاله دست به کار شد. توی یک دقیقه یک سیب قاچ شده به قشنگ ترین شکل ممکن جلوم بود. خندیدم. یاد بچگیام افتادم. خاله با سیب برام قو درست میکرد.xa0

برچسب‌های مرتبط

مادر قلب اتمی | مادر ترزا | مادريت انك اناني | مادر زن | مادر پسر | مادر به انگلیسی | حال و هوای عاشقی | حال و هوای ماه رمضان | حال و هوای مشهد | حال و هوایی داره این گمنامی