قارئة الفنجان - تاریخ: 1398/1/29 ساعت: 20:06
يا ولدي..xa0مفقودٌ.. مفقودxa0بصرت.. ونجمت كثيراًxa0لكني.. لم أقرأ أبداًxa0فنجاناً يشبه فنجانكxa0لم أعرف أبداً يا ولدي..xa0أحزاناً تشبه أحزانكxa0
خوابِ سقوط توی درهی خستگی - تاریخ: 1397/12/15 ساعت: 23:46
از استرس خستم. از فشار عصبی خستم. از تغییر قانون و تغییر نظر اجرا کنندگان قانون خستم. از بی هویتی خستم. از موندههای دیوارِ بابا تو مسیر زندگیم خستم. از عادی نبودن خستم. از دانشگاه خستم... حتی از رویا دیدن هم خستم... خیلی خستم.xa0+ دیگه موهام رو رنگ نمی کنم. تارهای سفیدِ دوبرابرش به اندازهی کافی گویا...
فرسایش - تاریخ: 1397/12/15 ساعت: 23:46
احساس میکنم دارم فرسوده میشم. تو 19سالگی تجربههایی دارم که هرگز نباید داشته باشم و تجربههایی ندارم که باید داشته باشم.
نوزده لبخندِ خوششانسی - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 2:27
توی نوزدهمین سال هزارهی سوم میلادی و در نوزده سالگیم، سومین کار زندگیم رو آغاز کردم. امیدوارم این سال و این سن برام خوششانسی بیارن.xa0
هزارتو - تاریخ: 1397/10/25 ساعت: 5:37
احساسات گاهی بین کلمه های توی ذهن گم میشن. تا سرانگشتات میان، اما هرگز متولد نمیشن. گاهی هم غرق میشن؛ بین اشک هایی که هرگز توی چشمهات دیده نشدن. اون ها زندانی این زندون خاکین و ما، زندان های خاکی، زندونی هزار زندونیم.
به من بگو مامان، بگو که هنوز یه نابغهام. - تاریخ: 1397/10/25 ساعت: 5:37
عادت به درس خوندن نداشتم. همیشه درسها رو بلد بودم. همه چیز رو حسی حل میکردم. یک بار خوندن سطحی درسها باعث میشد توی کلاس بهترین باشم.اولین بار که ساعت ها برای یه درس وقت گذاشتم و نتیجه ای نگرفتم ا
و تو فقط یک فامیلی خواهی بود. - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 4:36
خشونت همیشه با صدای شکستن استخون همراه نیست. همیشه به خون و کبودی ختم نمیشه. خشونت دم و بازدم تو هواییه که آروم آروم و پردرد میکشتت. + بشنوید داستانی که یک مهاجر، یک خوانندهی ایتالیاییِ آلبانیالاصل، روایت میکنه. آهنگ lettera a mio padre و vietato morire. اولی نامه ای به پدر و دومی مکالمه ای با مادرش...
L'amour - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 4:36
دوست داشتم عاشق میشدم. جایی خیلی دور، دور از این شهر، کشور، قاره. جایی دور از این فرهنگ و تمام ممنوعهها. دوست داشتم گرمای عشق رو آزادانه لمس میکردم و آسوده در آغوش معشوق رویا میدیدم.و لعنت به این شهر، این کشور، این قاره و تمام فرهنگ و ممنوعه هایی که این تجربه رو از من دریغ کردن. و لعنت به ذهنی که هر...
سبزِ سبز - تاریخ: 1397/8/25 ساعت: 11:51
اگر ازدواج می کنید، با عشق ازدواج کنید. که آدم تو عروسیتون یاد عشق و عاشقیاتون بیفته و با هربار دیدنتون ذوق کنه. که حس کنه خندههاتون از ته دله و از ته دل بخنده براتون. ❤️
دروازه شمرون - تاریخ: 1397/8/25 ساعت: 11:51
نشسته ام روی یکی از صندلی های زرد رنگ و چرک مترو؛ ایستگاه دروازه شمیران. با رد شدن هر مترو یکی از جملات کتاب خاطرات پراکنده از ذهنم می گذرد... اینجا دروازه یxa0 شمیران است و من غرق در خاطرات نویسنده ای که هرگز نشناخته ام.
این روزهای من - تاریخ: 1397/8/25 ساعت: 11:51
توی بیابون بی آب و علف، سرگشته و حیرون دنبال یه نشون زنده بودن.
و ریههام رو پراز هوای آلوده می کنم. - تاریخ: 1397/8/25 ساعت: 11:51
وجود ندارم، اما وجود دارم و سخت پول درمیارم. وجود دارم و درس می خونم. وجود دارم و بازیچهی اداره ها و کشورها میشم. وجود دارم و گریه می کنم، بلند میشم و محکم قدم برمیدارم. به جلو میرم.xa0
حتما - تاریخ: 1397/8/25 ساعت: 11:51
مانتوی کوک خورده رو تن زدم و احساس کردم چقدر چاقم. به جای درس خوندن و کار کردن، از دیشب تا الان 10قسمت سریال دیدم. می خوام یه دفتر بردارم و از رویاهام بنویسم. رویاهایی که یه روز حتما میرم دنبالشون و به دستشون میارن. شاید امروز نه، فردا نه، اما پس فردا حتما.xa0
ماهی از تنگ بیرون افتاد - تاریخ: 1397/8/25 ساعت: 11:51
همیشه اولین کسی که توی جمع بغض میکنه منم. همیشه از جام بلند میشم و چند لیوان آب سر میکشم تا قورت بدم بغضی که رو به منفجر شدنه. اون روز اخم کرده بود و من قلبم با چروکهای پیشونیش چروک شده بود. داشت حرف بابا رو نقض میکرد. میگفت: من خودم دیدم که از خونه انداختتون بیرون. من و خواهرم رو میگفت. گفتم: آره. ...
به یاد طعم بینظیرِ غورههای تازه و نمک خوردهی درختِ پیر - تاریخ: 1397/8/25 ساعت: 11:51
به لطف این حافظهی بی معرفت، حالا حتی تصویر کودکی هامون هم برام تار شده. رفیقِ قدیمیِ من، یعنی چقدر عوض شدی؟ چقدر قد کشیدی؟ من خیلی عوض شدم. اما هنوز می تونم برات کتاب بخونم. صدای من رو یادت هست؟ وقتی لبهی پنجره نشسته بودیم و من برات "65داستان شیرین" که هیچ کدوم شیرین نبودن رو می خوندم. راستش رو بخوا...
خانم فکری به من ایمان داشت - تاریخ: 1397/5/23 ساعت: 19:40
سوم ابتدایی موقع انضباط دادن. وقتی خانم کبیری گفت اشواق می خواد نویسنده و نقاش بشه... خانم فکری، ناظم مدرسه، چی گفت؟ گفت اشواق هنرمندمونه.ده سال گذشته. از بیرون اومدم و دیدم معصومه استوری رو ریپلای زده بود. نوشته بود استاد امروز حالت رو پرسید. می گفت تعریف کردیم که دیشب داشتی کوزه رنگ می کردی. و گفت...
لعنت به اشکهات - تاریخ: 1397/5/23 ساعت: 19:40
گریه می کرد. می گفت من بیدار بودم و صداش رو شنیدم. اما از عمد نرفتم شیر آب رو براش باز کنم. می فهمید؟ شیر آب! گریه می کرد! و من لابد خونخوار عوضی داستان بودم... xa0 + دایی هرگز برای اون یه خونهی دوبلکس نمی گرفت. کاش یکم کمتر منت بزاره، کمتر آزار بده و کمی شعور داشته باشه.+ خدایا به من پول و توانایی ...
درد - تاریخ: 1397/5/23 ساعت: 19:40
درد باxa0تو به دنیا میاد، اول جوونه میزنه و کم کم رشد می کنه. بعد می پیچه دور قلبت و خارهاش رو فرو می کنه.xa0آخر یه روز به خودت میای، میبینی ساقه های خاردارش از دهنت بیرون زدن.
یک شب به خوابم بیا - تاریخ: 1397/5/23 ساعت: 19:40
به عکس سیاه و سفید پدربزرگ نگاه می کنم. به کروات و سبیل پرپشتش. به ابروهای کلفتی که دقیقا چهرهی دست نخوردهی خودم رو به یادم میاره. بغض می کنم و دلم میگیره. من چی یادم میاد از پدربزرگ؟ جز عرق چین، ع
سنگدلی برای تو چه رنگیه؟ - تاریخ: 1397/5/23 ساعت: 19:40
گفته بود: من سنگدل نیستم. دلم نمیاد آواره باشید. معذرت خواهی کنید و برگردید.من آتیش گرفتم. معذرت خواهی کنیم؟ توی خونهی اون از هرجای دیگه آواره تر بودم.

برچسب‌های مرتبط

مادر قلب اتمی | مادر ترزا | مادريت انك اناني | مادر زن | مادر پسر | مادر به انگلیسی | حال و هوای عاشقی | حال و هوای ماه رمضان | حال و هوای مشهد | حال و هوایی داره این گمنامی