از دیدن دسته جمعی برره تا برنامه ی هفت امشب
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 5:42
صبح ها با شوق و ذوق از خواب بیدار می شدم.ماجراجویی های یک قطره ی آب رو می دیدم،موش هایی که سفر می رفتن: امیلی و برادرش و موش صحرایی که آدم بد داستان بود، ماهی رنگین کمان... ناهار می خوردم، مامان موهای بلندم رو شونه می کرد، هنرمندانه حصیری می بافت و بعد به کردی برام شعری رو می خوند که مادربزرگش اعتقا...
حس دخترکی که خانه ی پدریش فرو می ریزد
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 5:42
خاطراتم از یاهو مسنجر بخش عظیمی از زندگیم رو تشکیل میده. شب های زیادی پای پی سی تا صبح چت کردم. با گلپر: که خیلی لوس بود. کیمیا: که درواقع هیچ وقت نقطه مشترکی نداشتیم! عاشق انیمیشن بود و بچه پولدار. با مهستی: که وقعا یادم نمیاد چی به هم می گفتیم؟! با آرش: اعتقاد داشت باید داس یاد بگیرم! و می گفت خوا...
انگشتِ کوچیکِ وقت نشناس
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 5:42
همه ی ایده ها توی ذهنم جمع شده بودن و آماده بودن تا با دست هام اجرا بشن. اما این انگشت لعنتی ورم کرد، عفونت کرد و به هم ریخت همه چیز رو... با همه ی اینا این عفونتِ وقت نشناس با خودش یه حس جدید هم آورد؛ بابا که 2 بار به مامان زنگ زد. یک بار قبل از ورود به مطب دکتر. و یک بار توی اتوبوس موقع برگشت. زنگ...
یک سری سیم و چند تیکه پلاستیک؟ نه
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 5:42
این روزها بیشتر توی تلگرام می نویسم. برای خودم. اما انگار این وبلاگ هر چقدر هم از داشتنش فرار کنم هنوز مال منه! هنوز گرم ترین جاست برای زدن بعضی حرف ها! + هندزفری کم و بیش انگار تعمیر شد. به قول خواهرم آرشیوش کردم و فعلا می ترسم استفادش کنم.