همه ی ایده ها توی ذهنم جمع شده بودن و آماده بودن تا با دست هام اجرا بشن. اما این انگشت لعنتی ورم کرد، عفونت کرد و به هم ریخت همه چیز رو... با همه ی اینا این عفونتِ وقت نشناس با خودش یه حس جدید هم آورد؛ بابا که 2 بار به مامان زنگ زد. یک بار قبل از ورود به مطب دکتر. و یک بار توی اتوبوس موقع برگشت. زنگ نزده بود تا خرید گوجه و کاهو رو یادآوری کنه! نگران این
انگشتِ کوچیک بود!
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور
تاريخ: يکشنبه
28 شهريور
1395 ساعت: 5:42