خرید بک لینک

می گویند حاج خانم فراموشی گرفته است. حاج آقا فوت شده و مهشید، نوه ی آن ها، باردار است. قامتِ بلند حاج خانم را به یاد می آورم و بوی تهوع آور رب های خانگی اش. با خودم فکر می کنم مگر می شود فراموش کند؟ سطل قرمز رنگ گوشه ی حیاط را، درخت انگور تنومند و پله های موکت پوشی که به خانه اش ختم می شدند. صدایش را به خاطر نمی آورم اما صدای تق تق النگوهای دستش به وضوح در ذهنم پخش می شود و تصویر دندان طلایی اش در مقابل چشمانم شکل می گیرد. بغض می کنم و صدای خنده های خودم و مسعود را می شنوم. که بی دلیل از حاج آقا می ترسیم و به آشپزخانه ی کوچک پناه می بریم. 

برچسب ها :

| shika | جمعه هجدهم خرداد ۱۳۹۷ | ۱:۲۰ ق.ظ

برچسب: نویسنده: یلدا میرزاپور تاريخ: شنبه 26 خرداد 1397 ساعت: 4:06

صفحه بندی