یک قدم به جلو...

تعرفه تبلیغات در سایت
هربار که توی اون خیابون قدم میزدم دست هام جیب های بی پولم رو محکم فشار می داد. هربار ذهنم برای آیندش نقشه ها می کشید. برای روزی که بتونه راحت توی این خیابون قدم بزنه و خرید کنه.

شنبه نه خیلی راحت، اما قدم زدم و خرید کردم. جیبم پر شد از وسیله های رنگارنگ و دستم اینبار نتونست اون جیب بزرگ رو محکم فشار بده.

این پست خوانده شود: دست و پای آرزو هاش از اون چشم های کوچیک بیرون زده بود...

 

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 5:42

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :