MoonFesta

تعرفه تبلیغات در سایت
+سال تحویل، روزهای عید و سیزده به در امسال سنتی و پر از مهمون و شلوغی گذشت. به سه تار نرسیدم، به فرانسه هم. بد؟ نه بد نبود! برای اولین بار از پارک رفتن لذت بردم و هزار بار از تهِ دل قهقهه زدم. +از مخفی شدن خسته ام. خیلی وقته که دیگه زیر چادر مامان پناه نمی گیرم. حالا که تلاش می کنم شناخته بشم، به عنوان یک فرد از این خاندان، دیده نمی شم. با وجود تلاش هام کمرن
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 28 فروردين 1397 ساعت: 6:18
استوری ف.ا برای من بیشتر از یک دورهمی ساده بود. میزبان اون خونه رویا بود. رویا... خندم میگیره. چهره اش رو درست به یاد نمیارم. اما خاطرات زیادی توی ذهنم ازش دارم. اول ابتدایی و دختری که مائده به من معرفی می کنه. ردیف ششم سمت دیوار، رویا شعبون، شعبون؟! البته که فامیلی آشنایی بود! چطور می شد دست خط شکسته ی بابا رو توی دفتر تلفن سبز فراموش کرد "محسن شعبون".اول ا
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 28 فروردين 1397 ساعت: 6:18
"دوست" دارم. قبل تر ها نداشتم. قبل تر ها تنها بودم. از تنهایی می ترسیدم. جهان برایم بیابان بود. یک بیابان خالی از سکنه. خالی از "دوست". چند وقتی است "دوست" دارم. چند وقتی است دلم گرم است به داشتنشان. چند وقتی است که جان می دهم برایشان.

+ مثلا چند سال.

+ گل هایِ سیرابِ بیابانِ من.

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 5:40
یک نامی در یک پیغام خصوصی برایم نوشته"چقدر شبیهش نیستی؟".

از ساعت چهار و 57دقیقه دهم آذر ماه امسال تا امروز و تا ابد من غرقِ این جمله ام.

"چقدر شبیهش نیستم؟"

+ پیغام تایید نشده ای که تا ابد تایید نشده می ماند. 

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 5:40

در حالی که وسط هال از شادیِ چشم نخوردن قِر می دادم به این نتیجه رسیدم که براشون اونقدر کوچیک و غیرِ خفنم که حتی نمیبینن من رو. خندم گرفت. از ته دل خندیدم به زن دایی هایی که دانشگاه رفتن براشون خرج اضافه است در حالی که خرج سر تا پای یکی از اون ها نزدیک به شهریه ی دو ترمِ دانشگاه منِ.

برچسب ها :

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 5:40
ای هفت سالگیای لحظه‌های شگفت عزیمتبعد از تو هرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفتبعد از تو پنجره که رابطه‌ای بود سخت زنده و روشنمیان ما و پرندهمیان ما و نسیمشکستشکستشکستبعد از تو آن عروسک خاکیکه هیچ چیز نمی‌گفت، هیچ چیز بجز آب، آب، آبدر آب غرق شد.بعد از تو ما صدای زنجره‌ها را کشتیمو به صدای زنگ، که از روی حرف‌های الفبا بر می‌خاستو به صدای سوت کارخانه‌های اسلحه سازی، دل بستیم.بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بوداز زیر میزهابه پشت‌ها میزهاو از پشت میزهابه روی میزها رسیدیمو روی میزها بازی کردیمو باختیم، رنگ ترا باختیم، ای هفت سالگیبعد از تو ما به هم خیانت کردیمبعد از تو ما تمام یادگاری‌ها رابا تکه‌های سرب، و با قطره‌های منفجر شدهٔ خوناز گیجگاه‌های گچ گرفتهٔ دیوارهای کوچه زدودیم.بعد از تو ما به میدان‌ها رفتیمو داد کشیدیم:" زنده بادمرده باد "و در هیاهوی میدان، برای سکه‌های کوچک آوازه خوانکه زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند، دست زدیم.بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیمبرای عشق قضاوت کردیمو همچنان که قلب‌هاماندر جیب هایمان نگران بودندبرای سهم عشق قضاوت کردیم.بعد از تو ما به قبرستان‌ها رو آوردیمو مرگ، زیر چادر مادربزرگ نفس می‌کشیدو مرگ، آن درخت تناور بودکه زنده‌های این سوی آغازبه شاخه‌های ملولش دخیل می‌بستندومرده‌های آن سوی پایانبه ریشه‌های فسفریش چنگ می‌زدندو مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 4:27
عصر ها وقتی زخمه می زنم به سه تار، صدای خوشبختی در خانه می پیچد. وقتی مامان ساعت 10صبح صبحانه می خورد، خوشبختی با او سر یک سفره می نشیند. خوشبختی را این روزها می شود کنار خواهرم، درحال لاک زدن پیدا کرد. می شود صدای خنده هایش را به شوخی های برادرم شنید.می شود خوشبختی را لا به لای چروک های لپ های گل انداخته ی مادربزرگ دید. خوشبختی این روزها رفیقِ شب و روزِمان شده. این روزها خوشبختی هم گام با ما رویا می بیند و از دیوارهای خراب شده ی رو به رو، دلش غنج می رود. این روزها، با خوشبختی، شانه به شانه شادی می کنیم... + روزهای اول شاید همه چیز آشفته به نظر می رسید. اما هرچی روزهای بیشتری میگذرن، بیشتر متوجه می شم که خدا همه ی رویاهای من رو برام برآورده کرده. انگار که از تولد 18سالگیم تا امروز، من خودِ "خوشبختی" شده باشم. 
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 20:27

3 شب قبل از خواب ساعت رو روی 5 و نیم تنظیم کرده بودم. زنگ نخورده بود. ساعت 8بیدار شدم. زمین و زمان رو لعنت فرستادم و بعد از چند لحظه زدم زیر گریه. چند دقیقه اشک ریختم. جلوی هق هقم رو گرفتم تا کسی متوجه نشه. دستمال رو برداشتم و فین کردم. تموم شده بود. آروم شده بودم.

برچسب ها :
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 19:38
وقتی که ذهنتون متفاوت از جامعه اطرافتون در حرکت باشه؛ یک روزی به جنون می رسید. و یا مجنون خطاب می شید. یک روزی ناهنجار به شمار میاید و کم کم طرد می شید. آینده ی کار رو میبینید اما ذهنتون نمیتونه خاموش بشه. فکر می کنه، فکر می کنه و فکر می کنه... و شما لذت می برید، لذت می برید، لذت می برید. + هنوز با یادآوری پست قبلی قلبم درد می گیره.+ بزرگ ترین خوشبختی من همین متفاوت بودن ذهنمه و از اون بزرگ تر، دا
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 5 شهريور 1396 ساعت: 2:30

ساعت 5و 38دقیقه ی صبحه. حال خوبی ندارم. در واقع حال عجیبی دارم. یک عالمه حرف جمع شده توی دلم اما نمیدونم از کجا باید شروع کنم؟! دیروز 8قسمت سریال دیدم. 8ساعت یک گوشه دراز کشیدم و زل زدم به گوشی 6و چند اینچیم. گوش هام درد می کنن. جای هدست رو هنوز روی لاله ی گوشم احساس می کنم...
قرار نبود از دیروزم بگم. قرار بود از کجا شروع کنم؟ از احساسم به نوشتن؟ از حس عقب موندگی، حس گم شدن؟ از دل تنگی عجیب و دل شوره ای که رهام نمی کنه؟ دل تنگی برای کی، برای چی؟

برچسب ها :
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 23:18

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :