در بال عقاب آمد آن تیر جگردوز

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

استوری ف.ا برای من بیشتر از یک دورهمی ساده بود. میزبان اون خونه رویا بود. رویا... خندم میگیره. چهره اش رو درست به یاد نمیارم. اما خاطرات زیادی توی ذهنم ازش دارم. اول ابتدایی و دختری که مائده به من معرفی می کنه. ردیف ششم سمت دیوار، رویا شعبون، شعبون؟! البته که فامیلی آشنایی بود! چطور می شد دست خط شکسته ی بابا رو توی دفتر تلفن سبز فراموش کرد "محسن شعبون".
اول ابتدایی به دوستی گذشت؟! درست خاطرم نیست. اما مائده بود که اون صلح رو به وجود می آورد. و سال دوم، سال جنگ بود. جنگ و کشمکش های پیاپی. بابا که به محسن میگ فت دخترت دخترم رو اذیت می کنه و محسن که اعتقاد داشت ماجرا برعکسه! درگیری های مزخرف و بچگانه ی ما در کنار افتخار کردن به دوستی پدر هامون و راز های درگوشیمون پارادوکس عجیبی رو به وجود آورده بود. پارادوکسی که تا سال ها بعد هم ادامه داشت. تا روزی که اسم محسن شعبون توی دفتر تلفن قهوه ای رنگ جاش رو به "محسن اندوز" داد. رفیق و یارِ برگشت از مدرسه همیشه رویا بود. به بابا محکم سلام می کرد، با مامان در مورد سریال های ماهواره صحبت می کرد و با پررویی با خواهر همکلام می شد. کسی نبود که "رویا" رو نشناسه. همکلاسی بودن با رویا بود که سال چهارم ما رو دو دسته کرده بود. ما شاهین بودیم و اون ها عقاب؟! یا ما عقاب بودیم و اون ها شاهین؟
رویای امروز یک عقاب ماده است. که در کنار یک عقاب نر توی یک قفس جا شده و یک بچه عقاب رو به نوک کشیده! پدرِ عقابش حالا توی یه دفترچه ی نمی دونم چه رنگی تبدیل شده به "محسن اسدی" و مادرِ عقابش بنا به عادتِ همیشه اخم می کنه و حتما جواب سلام من رو نمی ده.

برچسب ها :

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 28 فروردين 1397 ساعت: 6:18
برچسب‌ها :