انگشتِ کوچیکِ وقت نشناس

تعرفه تبلیغات در سایت
همه ی ایده ها توی ذهنم جمع شده بودن و آماده بودن تا با دست هام اجرا بشن. اما این انگشت لعنتی ورم کرد، عفونت کرد و به هم ریخت همه چیز رو... با همه ی اینا این عفونتِ وقت نشناس با خودش یه حس جدید هم آورد؛ بابا که 2 بار به مامان زنگ زد. یک بار قبل از ورود به مطب دکتر. و یک بار توی اتوبوس موقع برگشت. زنگ نزده بود تا خرید گوجه و کاهو رو یادآوری کنه! نگران این انگشتِ کوچیک بود!

 

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 5:42

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :