حال و هوای آبرنگ و مولانا!

تعرفه تبلیغات در سایت
چطور این حس را توصیف کنم؟ نامش چیست؟ تحسین یا عشق؟ نمیدانم. اما حالم را خوب می کند. عکس هایش قلبم را به تپش وا می دارد. میتوانم خودم را در قاب عکس هایش تصور کنم. در مسجد شاه یا کنار ساگرادا فامیلیا حتی. طرح هایش زیبا نیستند از آن دسته زیبایی هایی که دلم بخواهد قلم بردارم و شروع کنم به کشیدنشان. اما زیبا حسابشان می کنم. از آن زیبایی هایی که ساعت ها خیره می شوی بهشان تا ببینی پشت این خط ها چه چیزی نهفته است؟ این رنگ آبی از کدام احساس نقاش سرچشمه گرفته؟ نگاهش به دنیا را دوست دارم. جهان را قدم می زند بدون تعصب؛ با نگاهی باز. زیبایی هارا می بیند. همان ها را هم نشان می دهد...
این احساس بی نام انگیزه می دهد به وجودم. دلم قلمم را می خواهد تا بکشم. چه چیزی؟ دقیقا نمیدانم! احساسات وجودم زمینی می خواهند برای فوران کردن.

+27 مرداد

 

برایش شمسه ای کشیدم آبی رنگ. مصرعی از مولانا را به سختی خوشنویسی کردم. خیلی وقت برد. شاید3 یا 4 روز. نتیجه خوب بود. دوستش داشتم.
الان آرام ترم. انگار که این مقوا شریکم شده در احساساتم.

+نوشته بودم: خوش است گنج خیالت در این خرابه ما

+2 شهریور

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 18:50

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :